X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

دیالوگ هام (عکاسباشی )

عکس های قدیمی ، دیالوگ فیلم و ...

آدرس دیگر من


                                                                              http://diyalogham3.blogfa.com/

تاریخ ارسال: شنبه 17 مرداد 1394 ساعت 12:07 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

کسبه ومشتریان در اصفهان عکاس : هولستر(؟)

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 09:44 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 1 نظر

فروشنده گوشت و سبزی دردوره قاجار

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 آذر 1394 ساعت 09:43 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 1 نظر

خانواده ایرانی بسال 1305

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 24 شهریور 1394 ساعت 09:22 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

واین جمله بسیار زیبا ....

انسان، آهسته آهسته عقب نشینی می کند.

هیچکس یکباره معتاد نمی شود

یکباره سقوط نمیکند

یکباره وا نمی دهد

یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود...

زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد

و تکرار خستگی بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.

قدم اول را، اگر به سوی حذف چیزهای خوب برداریم، شک مکن که قدم های بعدی را شتابان بر خواهیم داشت

چهل نامه کوتاه به همسرم - نادر ابراهیمی

گزیده ای از نامه سی و هفتم

تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 شهریور 1394 ساعت 13:10 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 1 نظر

یک ترانه بسیار زیبا از احمد کایا بطور اتفاقی در فیسبوک دیدم که بسیار زیباست.که در اینجا میتوانید ببیند.


شادی کجاست،
اسباب بازی هایم،
فرفره ام،
پیراهن ام که روی درخت آلبالو پاره شد،
.بی پنجره مانده ام، مادر

بادبادکم جایی گیر کرده،
جوانی کو، مادر،
هر چیز کام را می سوزاند،
مثل نان،
عشق،
آه ... هر چیز زیبایی را،
قسمت کردم،
بزرگ شدم،

این چه رنجی ست، مادر،
میان حلقه ی گرگ ها هستم،
کودکی ام چه شد.

شادی ام کجا رفت،
حوض ماهی ام،
قناری ام،
کاکتوس عزیزم،
کتاب هایم را به سادگی از من گرفتند.

دیوارها دیگر حرف نمی زنند،
همه ی درها بسته اند،
جوانی ام چه شد، مادر.

برایم آب باران جمع کن، مادر،
من در میانه ی آتش اسیرم،
.جوانی ام کجا رفت مادر


تاریخ ارسال: یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 13:01 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

سیل کتابخانه پاریس در سال 1910

تاریخ ارسال: یکشنبه 15 شهریور 1394 ساعت 08:22 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 1 نظر

بمناسبت 9 شهریور و غرق شدن صمد بهرنگی در رود ارس !


این را فهمیده ام که بیشتر ماهی ها،موقع پیری شکایت می کنند که زندگیشان را بی خودی تلف کرده اند. دایم نفرین و ناله می کنند و از همه چیز شکایت دارند. من میخواهم بدانم که راستی راستی زندگی یعنی این که تو یه تیکه جا هی بری و برگردی تا پیر بشوی و دیگر هیچ... یا اینکه طور دیگری هم توی این دنیا می شود زندگی کرد...؟

ماهی سیاه کوچولو

تاریخ ارسال: دوشنبه 9 شهریور 1394 ساعت 13:39 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 2 نظر
( تعداد کل: 429 )
   1      2     3     4     5      ...      54   >>
صفحات