دیالوگ هام (عکاسباشی )

عکس های قدیمی ، دیالوگ فیلم و ...

بمناسبت 8 دیماه زادروز فروغ عزیز


نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه ی سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام می کشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود


  

همه می ترسند

همه می ترسند

اما من و تو

به چراغ و اب و آینه پیوستیم و نترسیدیم



تا به کی باید رفت
از دیاری به دیار دیگر
نتوانم ‚ نتوانم جستن
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرستو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری
به بهاری دیگر



در سرزمین قد کوتاهان 
معیارهای سنجش
همیشه بر مدار صفر سفر کرده اند
چرا توقف کنم؟
من از عناصر چهارگانه اطاعت می کنم
و کار تدوین نظامنامه ی قلبم
کار حکومت محلی کوران نیست


آن روزها رفتند
آن روزها مثل نباتاتی که در خورشید می پوسند
از تابش خورشید پوسیدند
و گم شدند آن کوچه های گیج از عطر اقاقی ها
در ازدحام پر هیاهوی خیابانهای بی برگشت.
و دختری که گونه هایش را
با برگهای شمعدانی رنگ میزد ... آه

اکنون زنی تنهاست
اکنون زنی تنهاست ...


آن کلاغی که پرید
ازفراز سر ما
و فرو رفت در اندیشه ی آشفته ی ابری ولگرد
و صدایش همچون نیزه ی کوتاهی ، پهنای افق را پیمود
خبر مارا با خود خواهد برد به شهر

همه می دانند
همه می دانند
که من و تو از آن روزنه ی سرد عبوس
باغ را دیدیم
و از آن شاخه ی بازیگر دور از دست
سیب را چیدیم
همه می ترسند


مرمرین پله آن غرفه عاج
ای دریغا که ز ما بس دور است
لحظه ها را دریاب
چشم فردا کور است


و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه‌ایست که او را
در دفتر به سنجاقی
مصلوب کرده بودند.


هیچ صیادی در جوی حقیری که به گودالی می ریزد
مرواریدی صید نخواهد کرد.



لحظه ها را دریاب
چشم
فردا کور است
نه چراغیست در آن پایان
هر چه از دور نمایانست
شاید آن نقطه نورانی
چشم گرگان بیابانست



کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را بخاطر بسپار
پرنده مردنی ست



جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
جمعه ی تسلیم
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی در بسته بر هجوم جوانی
خانه ی تاریکی و تصور خورشید
خانه ی تنهایی و تفأل و تردید
خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت
زندگی من چو جویبار غریبی
در دل این جمعه های ساکت متروک
در دل این خانه های خالی دلگیر
آه چه آرام و پر غرور گذر داشت...



میتوان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت

" آه ، من بسیار خوشبختم "



اگر عشق ، عشق باشد 
زمان ، حرفی بی معنی است 




زن بدبخت دل افسرده
ببر از یاد دمی او را
این خطا بود که ره دادی
به دل آن عاشق بد خو را

آن کسی را که تو می جویی
کی خیال تو به سر دارد
بس کن این ناله و زاری را
بس کن ، او یار دگر دارد




من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت
شب
حرف می زنم
اگر به خانه ی من آمدی
برای من
ای مهربان !
چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ....






پنداشت اگر شبی به سرمستی 
در بستر عشق او به سر کردم

شبهای دگر که رفته از عمرم 
در دامن دیگران به سر کردم





گریزانم از این مردم

که تا شعرم شنیدند
به رویم چون گلی خوشبو شکفتند،

ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بدنام گفتند





او شراب بوسه می خواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را
او بفکر لذت و غافل که من
طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق می خواهم از او
تا فدا سازم وجود خویش را
او تنی می خواهد از من آتشین
تا بسوزاند در او تشویش را

او بمن می گوید ای آغوش گرم
مست نازم کن، که من دیوانه ام
من باو می گویم ای ناآشنا
بگذر از من، من ترا بیگانه ام
...



می سوزم از این دورویی و نیرنگ
یکرنگی کودکانه می خواهم
ای مرگ از آن لبان خاموشت
یک بوسه ی جاودانه می خواهم ..




او ز من رنجیده است
آن دو چشم نکته بین و نکته گیر
در من آخر نکته ای بد دیده است !
من چه می دانم که او
با چه مقیاسی مرا سنجیده است !
من همان هستم که بودم ، شاید او
چون مرا دیوانه ی خود دیده است
بیوفایی می کند بلکه من
دور از دیدار او عاقل شوم !
او نمی داند که من ، دوست می دارم جنون عشق را
من نمی خواهم که حتی لحظه ای
لحظه ای از یاد او غافل شوم !



... دست هایم را
در باغچه می کارم
سبز خواهم شد
می دانم
می دانم
می دانم ...




دلم گرفته است 
به ایوان می روم و انگشتانم را 
بر پوست کشیده ی شب می کشم 
چراغ های رابطه تاریکند 
چراغهای رابطه تاریکند 
کسی مرا به آفتاب 
معرفی نخواهد کرد 
کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد 
پرواز را به خاطر بسپار 
پرنده مردنی ست






در تمام طول تاریکی

سیرسیرکها فریاد زدند

ماه ای ماه بزرگ

در تمام طول تاریکی

شاخه ها با آن دستان دراز

که از آنها آهی شهوتناک

سوی بالا می رفت

و نسیم تسلیم به فرامین خدایانی نشناخته و مرموز

و هزاران نفس پنهان در زندگی مخفی خاک

و در آن دایره سیار نورانی شبتاب

 دقدقه در سقف چوبین

لیلی در پره

غوکها در مرداب

همه با هم ‌ ‚ همه با هم یکریز

تا سپیده دم فریاد زدند

ماه ای ماه بزرگ ...

در

تمام طول تاریکی

 ماه در مهتابی شعله کشید

ماه

دل تنهای شب خود بود

داشت در بغض طلایی رنگش می ترکید




اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ
بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم 



هر چه دادم به او حلالش باد
غیر از آن دل که مفت بخشیدم
دل من کودکی سبکسر بود
خود ندانم چگونه رامش کرد
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم به جامش کرد


درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده از خود کاستن
سر نهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش ، نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن



از زندگی گذشته هم به کلی بریده ام. وقتی کامی را در خیابان میبینم که حالا قدش تا شانهام میرسد فقط تنم شروع میکند به لرزیدن و قلبم به ترکیدن، اما نمیخواهمش نمیخواهمش. فایده این علایق و روابط چیست؟ آدم باید دنبال جفت خودش بگردد. هرکسی یک جفت دارد باید جفت خودش را پیدا کند با او همخوابه شود و بمیرد.
معنی همخوابگی همین است؛ یعنی کامل شدن ومردن، چون زندگی فقط تلاشی برای جبران نقصهاست. من خیلی بدبخت هستم و هیچکس نمیداند حتی خودم هم نمیخواهم بدانم؛ چون وقتی با این مسئله روبهرو میشوم تنها کاری که میتوانم بکنم اینست که خودم را از پنجره پایین بیندازم. اَه دارم چرتوپرت مینویسم بگذرم.



رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم ، که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم زکشمکش و جنگ زندگی


یاد بگذشته به دل ماند و دریغ
نیست یاری که مرا یاد کند
دیده ام خیره به ره ماند و نداد
نامه ای تا دل من شاد کند


زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من در نی نی چشمان تو خود را ویران می سازد



این گروه زاهد ظاهر ساز
دانم که این جدال نه آسانست
شهر من و تو ‚ طفلک شیرینم
دیریست کاشیانه شیطانست
روزی رسد که چشم تو با حسرت
لغزد بر این ترانه درد آلود
جویی مرا درون سخنهایم
گویی به خود که مادر من او بود



تمام روز را در آئینه گریه میکردم
بهار پنجره ام را
به  وهم سبز درختان سپرده بود
 تنم به پیلهء تنهائیم نمیگنجید
و بوی تاج کاغذیم
فضای آن قلمرو بی آفتاب را
آلوده کرده بود
نمیتوانستم ، دیگر نمیتوانستم
صدای کوچه ، صدای پرنده ها
صدای گمشدن توپهای ماهوتی
و هایهوی گریزان کودکان
و رقص بادکنک ها
که چون حبابهای کف صابون
در انتهای ساقه ای از نخ صعود میکردند
و باد ،  باد که گوئی
در عمق گودترین لحظه های تیرهء همخوابگی نفس میزد
حصار قلعهء خاموش اعتماد مرا
فشار میدادند
و از شکافهای کهنه ، دلم را بنام میخواندند
 




لخت شدم تا در آن هوای دل انگیز 
پیکر خود را به آب چشمه بشویم 
وسوسه می ریخت بر دلم شب خاموش 
تا غم دل را بگوش چشمه بگویم 
آب خنک بود و موجهای درخشان 
ناله کنان گرد من به شوق خزیدند 
گویی با دست های نرم و بلورین 
جان و تنم را بسوی خویش کشیدند 
بادی از آن دورها وزید و شتابان 
دامنی از گل بروی گیسوی من ریخت 
عطر دلاویز و تند پونه وحشی 
از نفس باد در مشام من آویخت 
چشم فروبستم و خموش و سبکروح 
تا به علف های ترم و تازه فشردم 
همچو زنی که غنوده در بر معشوق 
یکسره خود را به دست چشمه سپردم 
روی دو ساقم لبان مرتعش آب 
بوسه زن و بی قرار تشنه و تب دار 
ناگه در هم خزید ...
راضی و سرمست 
جسم من و روح چشمه سار گنه کار



چگونه روح بیابان مرا گرفت
و سحر ماه ز ایمان گله دورم کرد !
چگونه ناتمامی قلبم بزرگ شد
و هیچ نیمه ای این نیمه را تمام نکرد !
چگونه ایستادم  و دیدم
زمین به زیر دو پایم ز تکیه گاه تهی میشود
و گرمی تن جفتم
به انتظار پوچ تنم ره نمیبرد !



تاریخ ارسال: شنبه 7 دی 1392 ساعت 19:41 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب
نظرات (14)
یکشنبه 15 دی 1392 01:46
ساینا صالحی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالی بودن ممنون میشم این عکسها رو به ایمیلم بفرستین
شنبه 14 دی 1392 13:37
رایحه [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی است...ممنون عکس هایی بود که هیچ جا ندیده بودم
اگه دوست داشتین به منم سر بزنین
پاسخ:
ممنون رایحه خانم
بله سر زدم ، انصافا" جالب و زیبا بود. مرسی
سه‌شنبه 10 دی 1392 20:12
سعید کریمی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
یادش گرامی؛ عالی بود
سه‌شنبه 10 دی 1392 01:03
سبزه [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
سلام
ممنونم ازین مجموعه ی زیبا

برای اینکه اینجا هم مثل کلوب دوباره از مجموعه ی شما کپی نکنن
میتونید کد راست کلیک ممنوع رو فعال کنید تاکسی اجازه ی برداشت نداشته باشه
دوشنبه 9 دی 1392 13:01
مهتاب [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
حسین عزیز مرسی
یکشنبه 8 دی 1392 21:17
sayeh [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ina kheyli khob bodan @};-
یکشنبه 8 دی 1392 20:41
نازی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسیار بسیار عالی
ممنون حسین عزیز
یکشنبه 8 دی 1392 16:21
باغ سبز [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسیار عالی بود. به خاطر گردآوری این همه عکس بینظیر در اینجا بهتون خسته نباشید میگم
با اجازتون با ذکر منبع در وبلاگم استفاده کردم
یکشنبه 8 دی 1392 14:14
فرزانه ا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنون
خیلی جالب بود
برای زحمات شما سپاسگزارم
یکشنبه 8 دی 1392 11:03
مهستی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
گلچین زیبایی از عکسهای فروغ بود.
او که میگفت دوستت دارم
پس چرا زهر غم بجامم کرد
بتو در اینجا سر خواهم زد
یکشنبه 8 دی 1392 08:28
ریحانه کاف [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
به قول سهراب:
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت...

او خواب دیده
خواب آن ستاره قرمز...


اون زن بود
و من عاشق زنانگی ش

ممنونم حسین گرامی حال و هوام عوض شد
پاسخ:
خواهش میکنم
شنبه 7 دی 1392 23:06
نیروانا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
البته هشت دی ماه تولد فروغ است
شنبه 7 دی 1392 23:01
نیروانا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
ممنونم. فروغ شاعر همه لحظه های من است.
بی نظیر بود این پست شما
ممنون
شنبه 7 دی 1392 20:50
نارین [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی قشنگ بود هم عکسها هم شعر ها ممنون از انتخاب خوبتون
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.