تا پلهها و تو را گم نکنم
کبریت را که افروختم ، آغاز پیری بود
گفتم دستانات را به من بسپار
که زمان کهنه شود
و بایستد
دستانات را به من سپردی
زمان کهنه شد و مُرد
احمدرضا احمدی

درون چشمانی بسته
دوباره چشماتو ببند
اونوقت حتی سنگ ها هم بحرف میان
بی شک یکی از بهترین فیلم هایی که در عمرم دیدم این فیلم بالهای اشتیاق یا بهشت برفراز برلین ساخته ویم وندرس است.
این فیلم پر از سکانسهایی است که برایم خاطره انگیز و فراموش نشدنی است.
یک فرشته که از زیر نظر گرفتن فعالیت انسان ها خسته شده، آرزو دارد تا همچون انسان ها، بتواند هر چیزی را احساس کند و مهمتر از همه، طعم فانی بودن و گذر زمان را بچشد ... این فرشته مرد عاشق یک زن سیرک باز میشود وحاضرمیشود تاوان این عشق را باازدست دادن بالهای فرشتگی اش بدهد... اینجا ببینید
در فیلم نیوه مانگ ساخته بهمن قبادی و در لحظه ای که پیرمرد ( مامو) به دهکده ای که فقط ساکنان آن زنان خواننده تبعیدی بسر میرند میرود تا بهترین آنها یعنی هدیه تهرانی را برای کنسرتی به کردستان عراق ببرد. این سکانس بسیار زیباست .
همه زنان دف زنان و با همخوانی آنها را مشایعت میکنند. اینجا ببینید
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که زندگی را
جز برای او و جز با او نمی خواهی . . . .