X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

دیالوگ هام (عکاسباشی )

عکس های قدیمی ، دیالوگ فیلم و ...

فیلم چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد /مایک نیکولز

دیوانگی تنها پناهگاهیه که وقتی دروغهای دنیا رومون سنگینی میکنه،به اون پناه میبریم.

چه کسی از ویرجینیا ولف میترسد -شاهکار مایک نیکولز1966

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 09:23 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

فیلم Runaway Train

هنگام فرار از طریق فاضلاب
باک: اینجا بوی گند میده
مانی: چیه؟ از این بو خوشت نمیاد؟ این بوی آزادیه برادر
...
سارا: تو یه حیوونی
مانی: بدتر از اون. انسانم انسان

Runaway Train 1985

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 09:21 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

فیلم ماهی بزرگ / تیم برتن

میگن که وقتی با عشق زندگیت برخورد می کنی، زمان متوقف میشه!
و خب این حقیقته.
اما چیزی که نگفتن اینه که وقتی دوباره زمان به حرکت بیوفته
و بخوای به عشقت برسی، 
خیلی خیلی خیلی سریعتر از اون که فکر کنی جلو میره!

ماهی بزرگ / تیم برتن

تاریخ ارسال: چهارشنبه 2 مرداد 1392 ساعت 09:20 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

سکانسی بسیار زیبا از فیلم شک



پدر برندان فلین (فیلیپ سیمور هافمن) [اولین خطابه پس از مطرح شدن اتهامش]: زنی با دوستش درباره‌ی مردی که به‌سختی می‌شناختش، حرف زد. می‌دونم تا حالا هیچکدومتون این کار رو نکردین (جمعیت می‌خندند.) اون شب خوابی دید. یک دست بزرگ جلوش ظاهر شد که به سمت پایین اشاره می‌کرد. این باعث شد زن احساس گناه کنه. روز بعد، رفت تا برای یه کشیش پیر به اسم پدر اوراک اعتراف کنه. همه‌ی ماجرا رو تعریف کرد و پرسید: «شایعه ساختن، گناهه؟ اون دست خدا بود که به من اشاره می‌کرد؟ من باید طلب بخشش کنم! پدر، بهم بگید! من کار اشتباهی کردم؟»

پدر اورک گفت: «بله! بله! اشتباه بدی کردی زن! درباره‌ی همسایه‌ات سریع قضاوت کردی و آبروش رو بردی و باید قلباً شرمنده باشی!»

زن گفت متأسفه و طلب بخشش کرد. پدر گفت: «نه به این سرعت! می‌خوام بری خونه، یه بالش رو به سقف ببری با چاقو ببُریش و برگردی اینجا!»

زن به خونه رفت، یه بالش از تختش و یه چاقو از دراور برداشت، از پله‌های اضطراری بالا رفت و روی سقف بالش رو پاره کرد. بعد هم برگشت پیش پدر.

پدر پرسید:«بالش رو با چاقو پاره کردی؟»

- «بله پدر!»

+«ونتیجه چی بود؟»

- «پَر!»

+ «پر؟»

- «همه جا پُر از پَر بود پدر!»

+ «حالا می‌خوام برگردی، تا آخرین دونه ی پری رو که باد برده جمع کنی و برگردی!»

- «اما این غیر ممکنه! من نمی‌دونم اونا کجا رفتن! باد اونا رو همه‌جا پخش کرد!»

+ «و این، شایعه هست!»

به نام پدر، پسر، روح‌القدس. آمین. لطفاً برخیزید!

(فیلم شَک (Doubt) محصول سال ۲۰۰۸- آمریکا)

تاریخ ارسال: یکشنبه 30 تیر 1392 ساعت 13:15 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

قطعه ای ناب ازفیلم رستگاری درشاوشنگ


اندی دوفرین که به خاطر پخش موسیقی برای زندانیان به سنگین‌ترین مجازات یعنی یک ماه انفرادی محکوم شده بعد از گذراندن اون به سر میز نهار و پیش دوستاش می‌اد.... 

زندانی ۱: هی ببینید کی اینجاست.. رهبر ارکست! 
زندانی ۲: می‌شه برامون یه چیز درخواستی بذاری؟؟..... مثلا هنک ویلیام؟؟ 
اندی: قبل از اینکه بتونم درخواست بگیرم اونا در رو شکستن و بعد...... 
زندانی ۳: واقعا ارزش ۱ ماه رو داشت؟ 
اندی: راحت‌ترین زمانی بود که تو این ۱۰ سال گذرونده بودم.... 
زندانی ۴: چیزی به نام راحتی توی انفرادی وجود نداره... ۱ روز اون تو مثل ۱ سال می‌گذره 
اندی: اونجا آقای موزارت (خواننده‌ی اهنگ) با من هم صحبت بود 
زندانی ۱: می‌خوای بگی اونا گذاشتن اون گرام رو با خودت ببری تو؟ 
اندی: اون اینجا بود (اشاره به ذهنش می‌کند)..... اینجا (اشاره به قلبش می‌کند)..... زیبایی موسیقی اینه.... اونا نمی‌تونن ازت بگیرنش... (در حالی که دیگران متعجب و شگفت زده به او نگاه می‌کنند) تا حالا هیچ کدام چنین حسی رو نداشتید؟ 
رد: خوب... وقتی جوون‌تر بودم ساز دهنی می‌زدم.... اما الان فراموشش کردم.... اینجا حسی به وجود نمی‌اره.... 
اندی: اینجا جاییه که بیشترین حس رو داره... بهش نیاز داری تا فراموشش نکنی... 
رد: فراموش کردن؟ 
اندی... فراموش کردن اینکه..... جاهایی هم تو دنیا هست که از سنگ ساخته نشدن.... فراموش کردن اینکه..... (در واکنش به دیده‌های خیره بقیه کمی مکث می‌کند و با تردید می‌گوید)...... یه چیزی توی تو هست که اونا نمی‌تونن بهش برسن و بهش دست بزنن و حتی نمی‌تونن لمسش کنند.. اون مال توئه... 
رد: تو در مورد چی صحبت می‌کنی؟ 

99
تاریخ ارسال: یکشنبه 30 تیر 1392 ساعت 13:11 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

دیالوگ ازفیلم آخرالزمان


پیرمرد قصه‌گو (اسپیریدیون آکوستا کاشه): و انسان تنها نشسته بود، غرقه در اندوه. حیوانات نزدیکش نشستند و گفتند: "ما دوست نداریم تو را اینگونه غمگین ببینیم. هرچیز که آرزو داری از ما بخواه." انسان گفت: "می‌خواهم تیزبین باشم." کرکس جواب داد: "بینایی من مال تو." انسان گفت: "می‌خواهم قوی‌دست باشم." پلنگ گفت: "مانند من قدرتمند خواهی شد." انسان گفت: "می‌خواهم اسرار زمین را بدانم." مار گفت: "نشانت خواهم داد." و سپس تمام حیوانات هرچه داشتند به او دادند. وقتی انسان همه چیز را گرفت و رفت، جغد به بقیه گفت: "انسان خیلی چیزها می‌داند و قادر است کارهای زیادی انجام دهد. من می‌ترسم!" گوزن گفت: "ولی انسان هرچه آرزو داشت دارد، دیگر جای اندوه و ترس نیست." اما جغد جواب داد: "نه. حفره‌ای درون انسان دیدم. آنقدر عمیق که کسی را یارای پر کردن آن نیست. این همان چیزی است که او را غمگین می‌کند و مجبورش می‌کند بخواهد. او آنقدر به خواستن ادامه می‌دهد تا روزی هستی می‌گوید: من تمام شده‌ام و دیگر چیزی ندارم پیشکش کنم!"

تاریخ ارسال: یکشنبه 30 تیر 1392 ساعت 13:10 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 0 نظر

دیالوگ از فیلم نوستالژی

چیزی ازعشق های ناب می دانی؟
بدون بوسه
و نه هیچ چیز اضافه دیگری
خیلی ناب وخالص
به همین خاطره که خیلی بزرگن
احساسات بیان نشده 
هیچ وقت فراموش نمی شن

ازفیلم نوستالژی / تارکوفسکی

تاریخ ارسال: جمعه 28 تیر 1392 ساعت 19:44 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب 1 نظر
( تعداد کل: 63 )
<<   1      ...      4     5     6     7      8   
صفحات