X
تبلیغات
رایتل

دیالوگ هام (عکاسباشی )

عکس های قدیمی ، دیالوگ فیلم و ...

سهراب سپهری به روایت تصویر


 

 

اهل کاشانم.

پیشه ام نقاشی است:

گاه گاهی قفسی می سازم با رنگ ، می فروشم به شما

تا به آواز شقایق که در آن زندانی است

دل تنهایی تان تازه شود.

چه خیالی ، چه خیالی ، ... می دانم 

پرده ام بی جان است.

خوب می دانم ، حوض نقاشی من بی ماهی است



من به مهمانی دنیا رفتم:

من به دشت اندوه،

من به باغ عرفان،

من به ایوان چراغانی دانش رفتم.

رفتم از پله مذهب بالا.

تا ته کوچه شک ، 

تا هوای خنک استغنا،

تا شب خیس محبت رفتم.

من به دیدار کسی رفتم در آن سر عشق.

رفتم، رفتم تا زن،

تا چراغ لذت،

تا سکوت خواهش،

تا صدای پر تنهایی.



هر که در حافظه چوب ببیند باغی

صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند

هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود



من در این تاریکی

فکر یک بره روشن هستم

که بیاید علف خستگی ام را بچرد...



هیچ کس زاغچه ای را

سر یک مزرعه

جدی نگرفت



باید امشب بروم 

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم 

حرفی از جنس زمان نشنیدم 

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود 

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد 



من نمی دانم 

که چرا می گویند: اسب حیوان نجیبی است ، کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچکسی کرکس نیست.

گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد.

چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست .

واژه باید خود باد، واژه باید خود باران باشد.



...کسی نیست، 

بیا زندگی را بدزدیم، 

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. 



من در این تاریکى 

فکر یک بره ی روشن هستم 

که بیاید علف خستگیم را بچرد .



من اناری را ، می کنم دانه ، به دل می گویم:

خوب بود این مردم ، دانه‌های دلشان پیدا بود



در دبستان، ما را برای نماز به مسجد میبردند. 
روزی در مسجد بسته بود . بقال سر گذر گفت : نماز را روی بام مسجد بخوانید تا چند متر به خدا نزدیکتر باشید.
مذهب شوخی سنگینی بود که محیط با من کرد و من سالها مذهبی ماندم. بی آن که خدایی داشته باشم!



چیزهایی هست که نمی دانم

می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد .

می روم بالا تا اوج ، من پر از بال و پرم .

راه می بینم در ظلمت ، من پر از فانوسم .

من پر از نورم و شن

و پر از دار و درخت

پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج .

پرم از سایه برگی در آب .

چه درونم تنهاست .



صدا کن مرا 
صدای تو خوب است
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است 
که در انتهای صمیمیت حزن می روید.


کسی نیست، 
بیا زندگی را بدزدیم، 
آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم. 


زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست ... 


ماه بالای سر آبادی است
اهل ابادی در خواب است
باغ همسایه چراغش روشن,
من چراغم خاموش.
یاد من باشد تنها هستم.
ماه بالای سر تنهایی است. 


قایقی خواهم ساخت 
خواهم انداخت به آب. 
دور خواهم شد از این خاک غریب
که در آن هیچ کسی نیست که در بیشه عشق 
قهرمانان را بیدار کند.


مـنــ چهـ ســبزمــ امـــروز
و چهـ اندازهـ تنــمــ هوشیار استـــ . . .


آب را گل نکنیم:
در فرودست انگار، کفتری می‌خورد آب.
یا که در بیشه دور، سیره‌یی پر می‌شوید.
یا در آبادی، کوزه‌یی پر می‌گردد.
آب را گل نکنیم:
شاید این آب روان، می‌رود پای سپیداری، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید، نان خشکیده فرو برده در آب.

زن زیبایی آمد لب رود،
آب را گل نکنیم:
روی زیبا دو برابر شده است.

چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست، چه صفایی دارند!
چشمه‌هاشان جوشان، گاوهاشان شیرافشان باد!
من ندیدم دهشان،
بی‌گمان پای چپرهاشان جا پای خداست.
ماهتاب آن‌جا، می‌کند روشن پهنای کلام.
بی‌گمان در ده بالادست، چینه‌ها کوتاه است.
مردمش می‌دانند، که شقاق چه گلی است.
بی‌گمان آن‌جا آبی، آبی است.
غنچه‌یی می‌شکفد، اهل ده باخبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!
مردمان سر رود، آب را می‌فهمند.
گل نکردندش، ما نیز
آب را گل نکنیم.


روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد...
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد 
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید 
کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ ...
هر چه دشنام از لب خواهم برچید 
هر چه دیوار از جا خواهم برکند 
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند 
ابر را پاره خواهم کرد 
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ، دل ها را با عشق ،سایه ها را با آب ،شاخه ها را با باد 
و به هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها 
بادبادک ها به هوا خواهم برد 
گلدان ها آب خواهم داد ...
خواهم آمد ،سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت 
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند 
هر کلاغی را کاجی خواهم داد 
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک 
آشتی خواهم داد 
آشنا خواهم کرد 
راه خواهم رفت 
نور خواهم خورد 
دوست خواهم داشت 


حیات ، غفلت رنگین یک دقیقه "حوا" است.


سفر مرا به باغ در چند سالگی ام برد
و ایستادم تا
دلم قرار بگیرد،
صدای پرپری آمد
و در که باز شد
من از هجوم حقیقت به خاک افتادم.


سفر مرا به زمین های استوایی برد.
و زیر سایه آن "بانیان" سبز تنومند
چه خوب یادم هست 
عبارتی که به ییلاق ذهن وارد شد:
وسیع باش،و تنها، و سر به زیر،و سخت.


صدای همهمه می آید.
و من مخاطب تنهای بادهای جهانم.
و رودهای جهان رمز پاک محو شدن را
به من می آموزند،
فقط به من.
و من مفسر گنجشک های دره گنگم
وگوشواره عرفان نشان تبت را
برای گوش بی آذین دختران بنارس 
کنار جاده "سرنات" شرح داده ام.
به دوش من بگذار ای سرود صبح "ودا" ها
تمام وزن طراوت را
که من
دچار گرمی گفتارم.
و ای تمام درختان زینت خاک فلسطین
وفور سایه خود را به من خطاب کنید،
به این مسافر تنها،که از سیاحت اطراف "طور" می آید
و از حرارت "تکلیم" در تب و تاب است.

ولی مکالمه ، یک روز ، محو خواهد شد
و شاهراه هوا را
شکوه شاه پرکهای انتشار حواس 
سپید خواهد کرد


دنگ...

فرصتی از کف رفت.
قصه ای گشت تمام.
لحظه باید پی لحظه گذرد 
تا که جان گیرد در فکر دوام،
این دوامی که درون رگ من ریخته زهر،
وارهانیده از اندیشه ی من رشته ی حال
وز رهی دور و دراز 
داده پیوندم با فکر زوال.
پرده ای می گذرد،
پرده ای می آید:
می رود نقش پی نقش دگر،
رنگ می لغزد بر رنگ.
ساعت گیج زمان در شب عمر 
می زند پی در پی زنگ:
دنگ...، دنگ...،
دنگ....


دنگ... دنگ...

لحظه ها می گذرد.

آنچه بگذشت، نمی آید باز.

قصه ای هست که هرگز دیگر

نتواند شد آغاز...

به سراغ من اگر می‌آیید،
پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.
پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است
که خبر می‌آرند، از گل واشده ى دورترین بوته ى خاک.
روی شن‌ها هم، نقش‌های سُم اسبان سواران ظریفی است که صبح
به سر تپه معراج شقایق رفتند.
پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،
زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست
و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،
نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد
چینی نازک تنهایی من...

اشعار از سایت کافی کتاب 


کارت پستال فروغ به سهراب از پیج سهراب سپهری در فیسبوک 
تاریخ ارسال: دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 ساعت 09:11 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب
نظرات (11)
سه‌شنبه 15 مهر 1393 09:16
ساده باجی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
هر روز صبح باید بیایم اینجا
روحم تازه می شود
انگار شهر فرنگ است
شهر فرنگ
.
دست مریزاد عکاسباشی
پاسخ:
سپاس از لطف شما
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 22:12
دلنویس [ ]
امتیاز: 1 0
لینک نظر
عالی
ممنونم
پاسخ:
خواهش میکنم دوست عزیز
چهارشنبه 24 اردیبهشت 1393 11:30
مژگان [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
grandddddddddddd
چهارشنبه 10 اردیبهشت 1393 15:14
مهدی [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام حدود دو ساعت طول کشید که وبلاگت رو ببینم . خیلی خوب بود مخصوصا این پست و پستی که برای بانو قمر گذاشتی .
خسته نباشی .
پاسخ:
سلام
ممنون مهدی عزیز
سه‌شنبه 2 اردیبهشت 1393 22:16
نوا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
خیلی خوب بود...خسته نباشید
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 15:48
دختری از جنس باران [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
بسیار عالی
پاسخ:
ممنون
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 14:19
khatere hastam [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عالییییییییی بود دست شما درد نکنه هم انتخاب عکس ها فوق العاده بود هم شعر ها و نوشته ها
پاسخ:
تشکر از لطف شما
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 13:56
فزگل [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چیدمان عکس ها و شعرها خیلی عالی بود. دست شما درد نکنه.
موفق باشید
پاسخ:
سپاس
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 13:20
فرزانه ا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
عااااااااااااالی
عااااااااااااااااااااااااااالی
عااااااااااااااااااااااااااااااااالی


ممنون
پاسخ:
متشکرم
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 12:32
میترا [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سپااااااااااااااااااااااااااس عالی بود
پاسخ:
ممنون
دوشنبه 1 اردیبهشت 1393 09:19
ریحانه کاف [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
چه کسی بود صدا زد سهراب...؟!


با هم حزن نبودن سهراب


ممنونم
پاسخ:
سپاس
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.