دیالوگ هام (عکاسباشی )

عکس های قدیمی ، دیالوگ فیلم و ...

رساله دلگشا - عبید زاکانی

خواب دیدم قیامت شده است. هر قومی را داخل چاله‌ای عظیم انداخته و بر سر هر چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چاله‌ی ایرانیان. خود را به عبید زاکانی رسانیدم و پرسیدم: "عبید، این چه حکایت است که بر ما اعتماد کرده، نگهبان نگمارده‌اند؟!"
گفت: "می‌دانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله"
رساله دلگشا - عبید زاکانی


تاریخ ارسال: چهارشنبه 13 شهریور 1392 ساعت 23:54 | نویسنده: حسین و | چاپ مطلب
نظرات (3)
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 12:27
سم [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
لینکی
پنج‌شنبه 4 مهر 1392 12:27
سمانه [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
درود عزیز عالی بودند
چهارشنبه 20 شهریور 1392 10:06
همنشین دل [ ]
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام.....

ورالیکا هسم......از بچه های کلوب ......

این پستتون جالب بود..........

یاعلی
امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.